عشق به خدا

 

نه چون اهل خطا بوديم رسوا ساختي مارا

که از اول براي خاک دنيا ساختي مارا

 

ملائک با نگاه ياس بر ما سجده مي کردند

 ملائک راست مي گفتند اما ساختي مارا

 

که باور مي کند با اينکه از آغاز ميديدي

 که منکر مي شويم آخر خودت را ساختي مارا

 

به ظاهر ماهياني ناگزير از تنگ تقديريم

تو خود بازيچه ي اهل تماشا ساختي مارا

 

به جاي شکر گاهي صخره ها در گريه مي گويند

چرا سيلي خور امواج دريا ساختي مارا؟

 

دل آزردگانت را به دام آتش افکندي

به خاکستر نشاندي سوختی تا ساختي مارا

ای کاش میدانستیم که، که هستیم و که بودیم

ولی نمیدانیم که د‌ُر وجود الهی خود را به خاک های بی ارزش دنیا ارزانی میداریم

 

شب بزرگ خدا٬ شب یلدا بر همه مبارک 

 

عید غدیر(آخرین فرمان!؟)

زماني كه طنين «توقف كنيد» در صحرا پيچيد و در گوش حاجيان روبه وطن نموده جاي گرفت، بيش از آنكه در آن گرماي طاقت فرسا آزاردهنده باشد تعجب برانگيز و تحريك كننده حس كنجكاوي بود. بدون اينكه همهمه ها به وضوح حامل پيامي باشند، مي شد حدس زد، مي پرسند:« توقف براي چه ؟!» ده ها هزار حاجي در پيش و ده ها هزار حاجي در پس و پيامبر (ص) در ميان، در جنب بركه اي به انتظار ايستاده تا پيش رفتگان بازگردند و پس ماندگان در رسند. گويا آفتاب نيز طنين «توقف كنيد» را باز شنيده و به تمامه در وسط آسمان منتظر است تا شاهدي مشرف از جنس غيرآدميان باشد براي واقعه اي كه در شرف وقوع بود. وقتي همگان متوجه شدند كه قرار است با حبيب خدا(ص) نماز بخوانند، عطش كنجكاوي شان فرو ننشست، آنها به فراست دريافته بودند موضوع نماز نيست، از طرفي هم با خود مي انديشيدند در جاجاي مراسم حج در مسجدالحرام، در عرفات، در مني، در بيرون مني و در جاهاي ديگر پيامبر اعظم (ص) فرمايشات و سفارشهاي خود را ارائه فرمودند، پس كدام امر خطير فرو مانده كه واجب است در اين نيمروز گرم و پرحرارت براي بيش از صدهزار حاجي عازم وطن بازگو شود. انتظار براي شنيدن پاسخ اين سوال بسياركشنده تر از گرماي آفتاب نيمروزي آن صحراي تفتيده بود. در ميان آن درياي انسانها هيچكس نبود كه بداند پس از خروج از مكه چه لحظات سختي بر پيامبر اعظم (ص) گذشته است. كسي نمي توانست اهميت وخطرات ابلاغ آخرين فرمان را درك و فهم كند. اهميت و خطري به وضوح و عظمت «ان لم تفعل فما بلغت رسالته» پيامبر خاتم (ص) نمي بايست نبوت ابتر داشته باشد، پيامبر خاتم (ص) مي بايست نبوت اكمل مي داشت و اين نوع نبوت در گرو امامت بود و امامت در جان و وجودي لايق و شايسته مأوا مي گزيد كه خالق نبي و امام مشخص كند و خداوند ابن عم رسول خود حضرت امير (ع) را برگزيده بود و در روز هيجدهم ذي الحجه در غدير خم بالا رفتن دست علي (ع) در برابر دهها هزار چشم به عنوان يگانه وصي و جانشين پيامبراعظم(ص) مهري مقبول بود بر پايان ماموريت و رسالت بيست و سه ساله آخرين پيامبر. داشته هاي اعظم (ص) به غير از شأن پيامبري تماما بر جان اميرالمومنين (ع) جاري شد تا براي هميشه در كالبد زمان از مجراي امامت بر پيكر جامعه بشري جريان و سيران پيدا كند. پيامبري با پيامبر اعظم(ص) پايان يافت و امامت بدون نبوت با اميرالمومنين (ع) آغاز شد. آغاز شدن عصر امامت به معناي جاودان شدن آيين محمد (ص) است. امامت علوي از بطن نبوت محمدي جوشيد و بسان دريايي مواج خروشيد. با ظلم و مكر معاويه جنگيد، همچون پدري مهربان برگرد سريتيمان گرديد. آبروي مومنان را خريد. براي حفظ اسلام پاكترين پيكرها را تكه تكه ديد، نيشدارترين سخنان را شنيد. با سر و رويي خونين با نام شهيد به آسمان پركشيد. پرده هاي اوهام را براي آشكار شدن علم و حقيقت از هم دريد. به عنوان آخرين ذخيره الهي به همگان داد نويد. روح جاري امامت در جامعه شيعي، انقلاب اسلامي مي آفريندو استكبار ستيزي را دامن مي زند. حزب الله لبنان را چون آتشي سوزان بلاي جان رژيم صهيونيستي مي كند. حماس را نماد مقاومت ملت فلسطين معرفي مي كند، آمريكا را درعراق زمينگير و ناتو را در افغانستان خوار مي سازد. مشوق پيشرفت و توسعه است. از ايستادگي بر سرحقوق هسته اي حمايت مي كند و ... بشارت رسيدن فرج و به پايان آمدن دوران هجران ، ناملايمات و رنج ها را مي دهد. اين همه مستي همه از خم غدير است.

 

سلام به همه ی دوستان خوبم

از اینکه یه مدت نبودم و آپ نکردم پوزش میخواهم.

راستش چند تا سفر کاری و زیارتی پشت سر هم برام پیش اومدو نتونستم بیام

ولی قول میدم تلافی کنم

عاشق خدا

گل كوچيك زندگي مان بزرگ شد!

 

گل كوچيك زندگي مان بزرگ شد!

كوچك كه بوديم دغدغه مان اينها نبود!

فكر مي كرديم بزرگترين و حادترين مشكل زندگي مان، افتادن توپ فوتبال گل كوچيك به خانه همسايه است. آن روزها از ترس اين كه مبادا توپ راه راهمان كج شود و به حياط همسايه بداخلاق مان جعفرآقا بيفتد، با همه ادعايي كه در پرتاب شوت هاي عقابي داشتيم، توپ هاي سرعتي 7 متري مان را با يك لگد آرام، سه متر به هوا مي انداختيم و خدا خدا مي كرديم محاسباتمان به هم نريزد و توپ سر جاي هميشگي اش فرود آيد، ولي بعضي ها مثل علي هميشه جوزني مي كردند و براي اينكه حتما سوپراستار جام محله شوند لگد محكم تري به توپ مي زدند و باز هم از بد روزگار اين جعفرآقا بود كه با ابروهاي گره خورده جلويمان سبز مي شد! و آن وقت تپش قلبمان بود كه سرمان را از جا مي كند،

اما امروز تنها چيزي كه نمي بينيم و شايد هم لجمان مي گيرد ببينيم،

  

 

همين توپ گل كوچيك كودكيمان است، آخ كه امروز چقدر دلمان مي خواهد به ياد آن روزها براي اينكه حداقل خالي شويم، توپ زندگي را صدها متر به هوا بفرستيم و دعا كنيم كه برود آن طرف كره مريخ و مشكلاتش را بريزد و برگردد! اما نمي شود امروز آنقدر توپ زندگي مان سنگين شده است كه حتي بزرگ ترين جرثقيل ها هم از بلند كردن آن عاجزند، البته امروز دلمان هم به اندازه اين توپ ها پر شده و به قول معروف ظرفيتش تكميل است و در به در دنبال دروازه اي مي گردد كه از ته دل غصه هايش را شوت كند آن طرف تر! اما حيف اين تورهاي دروازه را آنقدر محكم دوخته اند كه نه تنها درد و دلمان را نمي گيرد كه صد برابر سنگين تر هم به خودمان پس مي دهد! البته گريزي هم نيست.

 

 

 

اين توپ و دروازه يادگار همان روزهايي است كه بي دقت شوت هايمان را 7 متري به هوا پرتاب مي كرديم و الان چه بخواهيم و نخواهيم از آن خودمان است و ديگري بي تقصير!