گل كوچيك زندگي مان بزرگ شد!

كوچك كه بوديم دغدغه مان اينها نبود!

فكر مي كرديم بزرگترين و حادترين مشكل زندگي مان، افتادن توپ فوتبال گل كوچيك به خانه همسايه است. آن روزها از ترس اين كه مبادا توپ راه راهمان كج شود و به حياط همسايه بداخلاق مان جعفرآقا بيفتد، با همه ادعايي كه در پرتاب شوت هاي عقابي داشتيم، توپ هاي سرعتي 7 متري مان را با يك لگد آرام، سه متر به هوا مي انداختيم و خدا خدا مي كرديم محاسباتمان به هم نريزد و توپ سر جاي هميشگي اش فرود آيد، ولي بعضي ها مثل علي هميشه جوزني مي كردند و براي اينكه حتما سوپراستار جام محله شوند لگد محكم تري به توپ مي زدند و باز هم از بد روزگار اين جعفرآقا بود كه با ابروهاي گره خورده جلويمان سبز مي شد! و آن وقت تپش قلبمان بود كه سرمان را از جا مي كند،

اما امروز تنها چيزي كه نمي بينيم و شايد هم لجمان مي گيرد ببينيم،

  

 

همين توپ گل كوچيك كودكيمان است، آخ كه امروز چقدر دلمان مي خواهد به ياد آن روزها براي اينكه حداقل خالي شويم، توپ زندگي را صدها متر به هوا بفرستيم و دعا كنيم كه برود آن طرف كره مريخ و مشكلاتش را بريزد و برگردد! اما نمي شود امروز آنقدر توپ زندگي مان سنگين شده است كه حتي بزرگ ترين جرثقيل ها هم از بلند كردن آن عاجزند، البته امروز دلمان هم به اندازه اين توپ ها پر شده و به قول معروف ظرفيتش تكميل است و در به در دنبال دروازه اي مي گردد كه از ته دل غصه هايش را شوت كند آن طرف تر! اما حيف اين تورهاي دروازه را آنقدر محكم دوخته اند كه نه تنها درد و دلمان را نمي گيرد كه صد برابر سنگين تر هم به خودمان پس مي دهد! البته گريزي هم نيست.

 

 

 

اين توپ و دروازه يادگار همان روزهايي است كه بي دقت شوت هايمان را 7 متري به هوا پرتاب مي كرديم و الان چه بخواهيم و نخواهيم از آن خودمان است و ديگري بي تقصير!